حرف های معمولی

یا حق

شاخه: من کجای روزگارم

"من کجای روزگارم" شاخه جدید وبلاگم است که خیلی جدی نیست و روز نگاری است. حوصله نداشتید بخوانید فحش ندهید و لطفن فقط لبخند بزنید و صفحه را ببندید! دوست ندارم  منتظر حرف ها و اتفاق های جدی و فرصت های خاصی برای نوشتن شوم و آخرین وسوسه را سوت و کور بگذارم. سکوت آخرین وسوسه آزارم می دهد...

     من فعلن جای خاصی از روزگار نیستم...

بعد از مدتها خیر سرم نشستم تا به دوستانم سربزنم اما هرچه کردم در وبلاگ دوستان بلاگفایی کامنت بذارم نشد. کد تایید را نمایش نمی داد که نمی داد. خیر سرش نت دو مگابایتی است!... خلاصه این بار بنده بی تقصیر بودم!

     همسری سفر رفته اند و خانه سوت و کور است. پنجشنبه جمعه ای که تنها باشی و همسری نباشد،دل و دماغ هیچی نیست، حتا فیلم و وبگردی و دریا و سایر مخلفاتش! فقط تنها نکته مثبتش گوش کردن به آلبوم جدید رضا یزدانی بود که الحق والانصاف بازهم گل کاشته. لعنتی با آهنگهایش مرده را عاشق می کند، چه برسد به من.

     "خشم و هیاهو"ی فاکنر را برای بار دوم شروع کردم به خواندن و این بار حتا به انتهای فصل اول هم نرسیدم! (دفعه قبل تا آخر فصل اول خوانده بودم!) بابا جان زور که نیست، سختم است. من را چه به رمان های چند سد صفحه ای. همان مارکز نازنین برای هفت پشتم بس بود. قبول که محشرند اما من بی حوصله ام. "یک گل سرخ برای امیلی" فاکنر را می توانم چند بار بخوانم اما "خشم و هیاهو" سختم است...

     در مورد برهنه شدن گلشیفته حرف خاصی ندارم چون همه حرف ها را همه زده اند. من هم از تکرار حرف های تکراری خوشم نمی آید. اما اگر مثلن الان خیلی مهم بودم و مثلن خود همین شما، شما نه، شما! بله خود شما با من به زور مصاحبه می کردید! می گفتم حیف شد! حیف شد که برهنه شد. نه اینکه برهنه شدنش حیف باشد، نه، حیفم می آید که توی این چنین کلیپی برهنه شد. اصلن حرف شما قبول و می خواست مبارزه کند و آزادی را ترویج دهد و حساسیت زدایی کند و از این دست حرف ها و اسطوره سازی های مرسوم ما ایرانی ها، من می گویم ای کاش توی یک فیلم درست و  حسابی و توی سکانسی به یادماندنی برهنه می شد، حالا با هر نیتی... توی کلیپی که هیچ کدامشان برهنه نمی شوند، برهنه شدن گلشیفته (حتا اگر ایرانی هم نبود) حیف بود... حالا هی بگویید او یک مبارز است و طلایه دار است و ... من بحث نمی کنم که هست یا نیست(که از نگاه من نیست!) اما این را می دانم که گذر زمان خیلی چیزها را نشان خواهد داد. عریان و صادقانه...

     این روزها روز شماری می کنم برای تمام شدن طرح...

سی و هفت روز پس از برگریزان

یک هزار و سی سد و نود خورشیدی

بابلسر

/ 0 نظر / 14 بازدید