چند ثانیه ای از مناظرات درونی من...

یا حق

شاخه: من کجای روزگارم

 

     با عقربه بزرگ ساعت مسابقه گذاشته ام و در حالی که نمی دانم برنده را چه گونه مشخص می کنند و اصلن چه کسی قرار است دست برنده را بالا ببرد، فقط می دوم. در تکاپوی فراهم کردن سور و سات عروسی ام. عروسی... این پارادوکس بزرگ این روزهای من...

از طرفی یک دنیا ذوق داریم که منحصر به فرد برگزار کنیم و ناب... دلچسب باشد و به همه خوش بگذرد و مثل خیلی از عروسی هایی که حوصله مان را سر می برد نباشد. از طرفی می بینیم نمی شود. محال است بتوان همه را راضی کرد. تازه این "همه" خیلی معناها دارد. عزیزترین عزیزانمان باورهای مذهبی دارند و خوشحالی خیلی ها و خودمان دوتا را با ناراحتی عزیزانمان عوض نمی کنیم. پس از همین ابتدا چارچوب می کشیم و اتفاقن لذت هم می بریم که برای خاطر لبخند پدر و مادرمان کاری بکنیم و یا بهتر بگویم: خیلی کارها را انجام ندهیم. همین چارچوب ها یعنی مراسمی که احتمالن خوشایند خیلی از هم نسلی هایمان نیست. همان دیوار مشهور زنانه و مردانه...

خدا می داند که این روزها چه قدر می دوم... خرج های سنگینی که شبها خواب از سرم می پراند و چند وقتی است که دیگر نمازهای صبحم قضا نمی شوند. چون تا صبح خوابم نبرده. فکر می کنم کی و چه طور می خواهم حسابها را صاف کنم و بعدش از خودم می پرسم این همه دویدن برای چی؟ آخرش ( مثل خیلی از شنیده ها و دیده ها ) بعضی هاشان می نشینند توی ماشین هایشان و در حالی که لبخند می زنند زیر لب غر می زنند... بعدش به شدت احساس حماقت می کنم. بعدش هزار دلیل می آورم که باید این مراسم برگزار شود و این دوگانه های من تا لحظه خواب با هم مناظره می کنند.

     گاهی هم به کتاب پناه می برم:

چند شب پیشتر بود که "قول" فردریش دورنمات را تمام کردم. کوچک بود و خوش خوان و در دو نوبت نیمه شبانه خواندمش. چسبید. مثل "ملاقات با بانوی سالخورده" و "منهای دو". آخ که چه قدر این "دورنمات" و این به سخره گرفتن های عدالتش خوشمزه است...

     همسری تهران است و من آخر هفته قرار است به شهر دود و ترافیک برگردم...

 

 پسا نوشت: همین الان دارم با همسری حرف می زنم و او می گوید من در این پست به شدت بدبین بوده ام و من گمان می کنم شاید خیلی خسته ام. نمی دانم. همیشه با همسری که حرف می زنم امید می دود توی آغوشم... 

 

سه و ده دقیقه نیمه شب بیست و سوم اردی بهشت ماه نود و یک

خیلی مانده تا پاییز

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید