شیفت شب...

یا حق

شاخه: من کجای روزگارم

 

بالاخره تمام شد.

     این شیفت شب لعنتی بعد از دو سال و خورده ای بالاخره تمام شد.
گاهی احساس می کنم به کمی غرور نیاز دارم. به کمی خسته نباشید گفتن به خودم. به کمی "دمت داغ دکی" که خودم به خودم بگویم...
حالا دیگر می توانم مثل خیلی از فرزندان آدم و حوا شبها به خانه بیایم و به کارهایم برسم.به مطالعه، به وبلاگم، فیسبوک، نت و دوستانم...
می توانم با دوستان و خانواده ام تماس بگیرم و نگران نباشم که خوابند یا بیدار؟ می توانم...
می توانم خیلی از کارهایی را که کار کردن در شیفت شب از آدم می گیرد (و شما حتا فکرش را هم نمی کنید) انجام دهم...

     آه که چه قدر حرف دارم و چه قدرنوشتن. از مشت مشت اتفاق و خاطره و فکر که در این مدت نبودنم تجربه کرده ام. از شب عروسی ام و دغدغه های پیشترش تا اولین سفرم بعد از دوسال و از دغدغه ها و لذت های روزگار "ما شدنم" و از کتاب هایی که خوانده ام و فیلم هایی که دیده ام و از همه بزرگتر، فکرهایم.

     قضاوت در مورد شیفت شب برایم آسان نیست. به آن نیاز داشتم و مرا از هیچ به خیلی داشته ها رساند، اما دیگر نمی توانستم به آن ادامه دهم. این اواخر انگار می کردم آجر های ساختمان مجلل و باشکوهی روی سرم می ریزد. دانه به دانه و با نظم. شب به شب و شیفت به شیفت. پر ثروت و زیبا بود، اما به روی سرم فرو می ریخت و فلجم می کرد...

هرچه بود تمام شد و حالا امید دارم زندگی ام به گونه ای بهتر، آغاز شود.

پس نوشت: عزم کرده بودم (یا شاید هم بهتر است بگویم لج کرده بودم) که تا شیفت شبم تمام نشده ننویسم...

 

 دو ماه و دو روز مانده تا برگ ریزان اهورایی نود و یک 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید