یک گزارش کوتاه در باره من

یا حق

شاخه کم تابی قلم


    بیست دقیقه مانده به چهار صبح و من اصلن به روی خودم هم نمی آورم فردا ممکن است با اضطرابی دیوانه وار از خواب بپرم. با صدای زنگ گوشی تلفن و منشی که سعی می کند مودب باشد و نپرسد " دکتر کدام گوری هستی؟ " احتمالن می پرسد " دکتر تشریف نمی آورید؟ "یا چیزی توی همین حدود. مطمئنم دلش می خواهد به من فحش دهد. همان طور که الان من دلم می خواهد به مصطفی مستور فحش بدهم. فرقش این است که من از لذت کتابی که تا الان بیدارم نگه داشته فحش خواهم داد و منشی از عصبانیت. من مثل الیاس داستان مستور از احساسی درهم و وصف ناشدنی فحش می دهم و منشی مثل خیلی آدم های دیگر از عصبانیت...

     سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار را همین الان تمام کردم و به روی خودم نمی آورم که بغضم را ترکاند.

     به روی خودم هم نمی آورم که مدتهاست ننوشته ام و توی این زندگی لعنتی هضم شده ام و حالا دلم می خواهد از عصبانیت فحش بدهم. به تمام چیزهایی که مرا در زندگی هضم کرده. به تمام وام ها و قسط ها و چیزهایی که مرا به زور از خواندن و نوشتن دور می کند و از همه مهمتر، دلم می خواهد به گشادی و بی خیالی ام فحش دهم.خودم هم خوب می دانم بی نوشتن می میرم... (در همین جا از برخی مخاطبان آشنا که بنده را به عنوان انسان مودبی می شناسند و شاید این وبلاگ را بخوانند به خاطر واژه گشادی عذر می خواهم اما گاهی چاره ای نیست) 

مسخره اش این جاست که تا مدتها کسی این نوشته را نمی خواند و معلوم نیست چرا الان و درست همین الان تاب نیاورده ام و آمدم تا بعد از چند ماه ننوشتن بنویسم. آن هم درست وقتی که مدام چند ساعت باقی مانده تا بیدار شدن را تخمین می زنم و اضطراب دوازده ساعت کار پیش رویم را دارم.

     حالم خوش نیست و باید بروم بخوابم...هرچند می دانم حالا حالاها خوابم نخواهد آمد...

 

نوزده روز پس از بهار نود و یک

خیلی مانده تا پاییز 

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید