من و دکی پنجه طلا - پاره نخست-

یا حق

شاخه: حکایت های من و "دکی پنجه طلا"

 

     پیش نوشت: تقریبن از وقتی که لباس سپید طبابت را به تن کردم "دکی پنجه طلا" همراهم بوده. چند وقتی بود که می خواستم بنویسمش و همیشه خام بوده و می خواستم پخته تر شود تا بنویسم. اما نشد. و من از بس حوصله ام سر رفت و واژه هایم رو به خشک شدن رفتند از امشب شروع کردم به نوشتن. از امشب که این اتفاق ساده رخ داد... بی مقدمه نوشتم و مقدمه را گذاشتم برای بعدها...

     نزدیک یک نیمه شب بود. آخرین بیمارم را ویزیت کرده بودم و آماده رفتن می شدم که زن و شوهری به سمت بخش دندان پزشکی درمان گاه آمدند. مثل تمام لحظه های مشابهی که تجربه کرده بودم، معجونی از حس های متفاوت در ذهنم ساخته شد:

نخستینشان حس انسانی خاصی بود که مرا به شکل یک سوپر من، در نیمه شب دردناک این زوج به زمین می فرستاد. بر اساس این حس، طبیعتن من باید دردشان را تسکین می دادم و بعد در برابر سپاس های بی دریغشان، با غروری که آگاهانه به فروتنی تصنعی و لذت بخشی آرایشش کرده بودم می گفتم : "قابلی نداشت، وظیفه ام رو انجام دادم" البته بدیهی بود که من این وظیفه را در برابر ترکیبی از پول و رضای حضرت حق انجام می دادم! و درست همین جا حس دوم به معجون احساسات همیشگی من اضافه می شد:

حس طمع دومین حسی است که همیشه ذهنم را نوازش می کند. امشب درآمدم بدک نبود و حالا این آخرین بیمار، کوزه کوچک سکه هایم را سنگین تر می کرد. حداقل یک ویزیت ناقابل که می شد از کیف این بیمار بیرون کشید...

     درست در همین لحظه، "دکی پنجه طلا" که با تمام شدن شیفتم آماده می شد تا آغاز شیفت بعدی ناپدید شود، ظاهر شد. نمی دانم از کدام پستوی ذهنم بیرون آمد که این قدر سریع به صفحه اول ذهنم رسید و چشم غره معناداری به من کرد. من اما توجهی نکردم.

سومین حس تنبلی بود که به شکل مزورانه ای سعی می کرد خودش را قناعت نشان دهد: "برو خونه دیگه... بسته... چه قدر می خوای پول دربیاری؟ " 

     بیمار را روی صندلی نشاندم. "دکی پنجه طلا" روپوش اتو کشیده خوش عطر دکتری اش را پوشیده بود و با همان ژست همیشگی اش قدم می زد. یک دستش را مثل ناپلئون از پشت به کمرش چسبانده بود و فاتحانه به من و بیمار نگاه می کرد. من آشفته بودم. موهایم در انتهای شیفت ژولیده بود و خستگی و نامرتبی از سر و رویم می بارید.

زن دهانش را که باز کرد همه چیز را فهمیدم. سه روز پیش تر دندان شماره چهار فک بالایش را کشیده بود و هنوز درد داشت. دندان شش پوسیده بود و درمان ریشه نیاز داشت و احتمالن بیمار دردها را با هم قاطی کرده بود. درمان هم واضح بود: شستشوی ساده حفره دندانی و قرار دادن پانسمان در جای خالی دندان فقید و تشویق بیمار به درمان ریشه دندان شش. اما مهمترین نکته خستگی من بود...

منشی رفته بود و همه چیز جمع شده بود. با اکراه وسایل را چیدم و حفره را شستشو دادم.بیمار لوس بود و سر یک شستشوی ساده جیغ و داد به راه انداخت. گاز استریل را با قیچی ریز کردم و در ترکیب با اوژنول و زینک اکساید آماده کردم تا در حفره قرار دهم. تجربه (و نه علم) نشانم داده بود حتا در مواردی که درای ساکت نداریم و نیازی به این درمان نیست، بازهم این پانسمان مفید است و به شدت درد بیمار را کم می کند و او را آرام می کند.

     "دکی پنجه طلا" به همراهم بالای سر بیمار آمد و من پانسمان را در حفره خالی قرار دادم. اما بیمارم آن قدر جیغ و داد کرد که عصبانی شدم و با عصبانیت گفتم که به خاطر اوست که هنوز به منزل نرفته ام و اگر چند ثانیه تحمل کند تمام می شود و این قدر دستم را نگیر خانوم و ...

در این لحظه من شبیه شکنجه گر بودم. در واقع چیزی شبیه انبار باروت که مدام به خودم ناسزا می گفتم که چرا این بیمار کم تحمل را پذیرش کردم. اما "دکی پنجه طلا" با نگاهی سرزنش گر می خواست به من بفهماند که فکر خانه رفتن را از سرم بیرون کنم و بیمارم لوس نیست و واقعن درد دارد.

اعتقاد نداشتم که برای قرار دادن یک پانسمان ساده باید بی حسی زد اما با غرولند رفتم تا بی حسی را آماده کنم... در همین حین گفتم "اگر نمی خواید اصراری نیست و براتون دارو می نویسم و ..." این جملات را با کمی ( و یا بیش از کمی! ) عصبانیت و با حالت کسی که در حال قهر کردن است گفتم. ترفندم نگرفت و بیمار از روی یونیت بلند شد. و همین من را عصبانی تر کرد. دوباره توضیح دادم و قانع نشد. حالا همه چیز برعکس شده بود و من برای درمان کسی که از درمان سرباز می زد با دلخوری و عصبانیت توضیح می دادم و او نمی خواست. حالا من از روی لجبازی می خواستم سوپرمن باشم! 

"دکی پنجه طلا" سرش را به نشانه افسوس تکان داد و به من خیره شد. من به خاطر خستگی و عجله ام در ذهن خودم شکست خورده بودم و هیچ چیز فرقی نکرده بود. او هنوز درد داشت اما به خاطر بی اعتمادی به من از درمان سرباز زده بود... مسکن و دهانشویه را نوشتم و آن ها رفتند. 

     "دکی پنجه طلا" گفت: وقتی خسته ای مجبور نیستی پذیرش کنی. وقتی پذیرش کردی باید آرام باشی. حق نداری عصبانی شوی. حق نداری. تو یک دندان پزشکی نه یک فروشنده کالا...

و خلاصه سیل بالای منبر رفتن های اخلاقی اش شروع شد. هرچند به او حق می دادم و خودم را برای آرام نبودنم مقصر می دانستم اما به خودم هم حق می دادم. بالاخره من هم یک انسانم و نمی توانم از صبح تا شب یک جور باشم و با همه یک جور برخورد کنم و کم نیاورم. ده ساعت کارم را به دکی یادآوری کردم و این که همین امروز درد چند نفر را با آرامش و خوشرویی تسکین داده بودم. اما دکی زیر بار نمی رفت. می گفت طبیب حق ندارد عصبانی شود حتا اگر انبار باروت و خستگی باشد و نیمه شب باشد و بیمارش کم تحمل... می گفت هزار نفر را هم خوب درمان کنی، درمان نامناسب هزار و یکمین نفر توجیحی ندارد. پزشک باید کمال گرا باشد چون با جان و روح آدم ها سر و کار دارد. من گفتم وقتی خودش ادامه درمان را نخواست به زور که نمی توانم... او گفت اگر با آرامش به او توضیح می دادی همه چیز فرق می کرد. من اما گمان می کنم در ساعت یک نیمه شب و بعد از ده ساعت کار، آرام بودن کار سختی است.

دکی زیر بار نمی رود.

     مثل همیشه مشاجرات من و "دکی پنجه طلا" توی تمام راه بابل-بابلسر ادامه داشت. دکی حتا حالا که لباس هایم را کنده ام و نشسته ام تا برای اولین بار بنویسمش رهایم نمی کند. خداوند عاقبت ما را به خیر کناد. آمین

 

      پس نوشت: این دستنوشته نخستین پاره از "حکایت های من و "دکی پنجه طلا" بود. بی مقدمه و بداهه و آنلاین زاده شد! امیدوارم چیزی که در ذهنم شعله می کشد خاکستر نشود و تا آن جایی که این کلام ظرفیت دارد بنویسم. بدیهی است که این نگاشته ها بارها ویرایش می شوند.


 

پنج ماه و پنج روز تا یرگریزان اهورایی پروردگار

اردی بهشت یک هزار و سی سد و نود

چهار و ده دقیقه بامداد

 

 

/ 0 نظر / 16 بازدید