به بهانه پاییز

یا حق

شاخه:به حرمت پاییز

 

     توی این هنگامه ای که از نوشتن وحشتم گرفته و یا آن قدر ننوشته ام که احساسم به نوشتن، احساس کسی است که پس از سالها زندانی بودن، از هرچه نور و آزادی است می ترسد، پاییز از راه رسید.
من واژه ای ندارم و شاید، فقط شاید، برای فرار از این ترس است که دوباره نوشته ام.
نوشتم :درود بر پاییز و زیبایی هایش.
و بعدش مرور کردم دلنوشت هایی که پاییزهای پیش از این در "آخرین وسوسه" نوشته بودم: 

     یکیشان پیامکی بود که برای تبریک پاییز هشتاد و نه برای بسیاری از دوستانم فرستاده بودم و هنوزاهنوز، دوستش دارم:
"و شاید پاییز
شیطنت پیش از خواب خود عشق باشد
برای دزدیدن بوسه ای از خدا
در غروب نارنجی چراغ خواب..."

هرچند هرگز شاعر نشدم اما عکس هایی از سرک کشیدن های گه گاهی ام در سرزمین شاعران را، به یادگار نگه داشته ام. هرچند وقتی نگاهشان می کنم برای خودم هم تازه است و تعجب می کنم از خودم که زمانی زنده بودم. یکیشان همان پیامک بالایی بود و دیگری شبح شعری بود که در نخستین دقایق برگ ریز همان سال نوشته بودم:

چوپان نی لبکش را بر لب گذاشت
گله ببرها از دویدن باز ایستاد
و هر ببری
بر ابری
نشست
نی لبک که نواخته شد
رنگ ها از چشم ببرها فرو ریختند
سرخ،
نارنجی،
و زرد
چکه کردند
بر زمین
بر اقیانوس
جایی که عقاب ها در کبیر ترین اعماق آن
اوج می گرفتند

پاییز آغاز شده بود

من اما از گله ام جامانده ام
و جایی در دور دست این اقیانوس آسمانی آرام 
سر نهاده ام بر پنجه
و رنگ ها را
بغض کرده ام
هواییِ چوپانم
پاییز آغاز شده است...

 

بابلسر

سه روز پس از بارش پاییزان اهورایی نود و یک خورشیدی

/ 0 نظر / 4 بازدید