یا حق
شاخه: حکایت های من و "دکی پنجه طلا"
پیش نوشت: تقریبن از وقتی که لباس سپید طبابت را به تن کردم "دکی پنجه طلا" همراهم بوده. چند وقتی بود که می خواستم بنویسمش و همیشه خام بوده و می خواستم پخته تر شود تا بنویسم. اما نشد. و من از بس حوصله ام سر رفت و واژه هایم رو به خشک شدن رفتند از امشب شروع کردم به نوشتن. از امشب که این اتفاق ساده رخ داد... بی مقدمه نوشتم و مقدمه را گذاشتم برای بعدها...
نزدیک یک نیمه شب بود. آخرین بیمارم را ویزیت کرده بودم و آماده رفتن می شدم که زن و شوهری به سمت بخش دندان پزشکی درمان گاه آمدند. مثل تمام لحظه های مشابهی که تجربه کرده بودم، معجونی از حس های متفاوت در ذهنم ساخته شد:
نخستینشان حس انسانی خاصی بود که مرا به شکل یک سوپر من، در نیمه شب دردناک این زوج به زمین می فرستاد. بر اساس این حس، طبیعتن من باید دردشان را تسکین می دادم و بعد در برابر سپاس های بی دریغشان، با غروری که آگاهانه به فروتنی تصنعی و لذت بخشی آرایشش کرده بودم می گفتم : "قابلی نداشت، وظیفه ام رو انجام دادم" البته بدیهی بود که من این وظیفه را در برابر ترکیبی از پول و رضای حضرت حق انجام می دادم! و درست همین جا حس دوم به معجون احساسات همیشگی من اضافه می شد:
حس طمع دومین حسی است که همیشه ذهنم را نوازش می کند. امشب درآمدم بدک نبود و حالا این آخرین بیمار، کوزه کوچک سکه هایم را سنگین تر می کرد. حداقل یک ویزیت ناقابل که می شد از کیف این بیمار بیرون کشید...
درست در همین لحظه، "دکی پنجه طلا" که با تمام شدن شیفتم آماده می شد تا آغاز شیفت بعدی ناپدید شود، ظاهر شد. نمی دانم از کدام پستوی ذهنم بیرون آمد که این قدر سریع به صفحه اول ذهنم رسید و چشم غره معناداری به من کرد. من اما توجهی نکردم.
سومین حس تنبلی بود که به شکل مزورانه ای سعی می کرد خودش را قناعت نشان دهد: "برو خونه دیگه... بسته... چه قدر می خوای پول دربیاری؟ "
بیمار را روی صندلی نشاندم. "دکی پنجه طلا" روپوش اتو کشیده خوش عطر دکتری اش را پوشیده بود و با همان ژست همیشگی اش قدم می زد. یک دستش را مثل ناپلئون از پشت به کمرش چسبانده بود و فاتحانه به من و بیمار نگاه می کرد. من آشفته بودم. موهایم در انتهای شیفت ژولیده بود و خستگی و نامرتبی از سر و رویم می بارید.
زن دهانش را که باز کرد همه چیز را فهمیدم. سه روز پیش تر دندان شماره چهار فک بالایش را کشیده بود و هنوز درد داشت. دندان شش پوسیده بود و درمان ریشه نیاز داشت و احتمالن بیمار دردها را با هم قاطی کرده بود. درمان هم واضح بود: شستشوی ساده حفره دندانی و قرار دادن پانسمان در جای خالی دندان فقید و تشویق بیمار به درمان ریشه دندان شش. اما مهمترین نکته خستگی من بود...
منشی رفته بود و همه چیز جمع شده بود. با اکراه وسایل را چیدم و حفره را شستشو دادم.بیمار لوس بود و سر یک شستشوی ساده جیغ و داد به راه انداخت. گاز استریل را با قیچی ریز کردم و در ترکیب با اوژنول و زینک اکساید آماده کردم تا در حفره قرار دهم. تجربه (و نه علم) نشانم داده بود حتا در مواردی که درای ساکت نداریم و نیازی به این درمان نیست، بازهم این پانسمان مفید است و به شدت درد بیمار را کم می کند و او را آرام می کند.
"دکی پنجه طلا" به همراهم بالای سر بیمار آمد و من پانسمان را در حفره خالی قرار دادم. اما بیمارم آن قدر جیغ و داد کرد که عصبانی شدم و با عصبانیت گفتم که به خاطر اوست که هنوز به منزل نرفته ام و اگر چند ثانیه تحمل کند تمام می شود و این قدر دستم را نگیر خانوم و ...
در این لحظه من شبیه شکنجه گر بودم. در واقع چیزی شبیه انبار باروت که مدام به خودم ناسزا می گفتم که چرا این بیمار کم تحمل را پذیرش کردم. اما "دکی پنجه طلا" با نگاهی سرزنش گر می خواست به من بفهماند که فکر خانه رفتن را از سرم بیرون کنم و بیمارم لوس نیست و واقعن درد دارد.
اعتقاد نداشتم که برای قرار دادن یک پانسمان ساده باید بی حسی زد اما با غرولند رفتم تا بی حسی را آماده کنم... در همین حین گفتم "اگر نمی خواید اصراری نیست و براتون دارو می نویسم و ..." این جملات را با کمی ( و یا بیش از کمی! ) عصبانیت و با حالت کسی که در حال قهر کردن است گفتم. ترفندم نگرفت و بیمار از روی یونیت بلند شد. و همین من را عصبانی تر کرد. دوباره توضیح دادم و قانع نشد. حالا همه چیز برعکس شده بود و من برای درمان کسی که از درمان سرباز می زد با دلخوری و عصبانیت توضیح می دادم و او نمی خواست. حالا من از روی لجبازی می خواستم سوپرمن باشم!
"دکی پنجه طلا" سرش را به نشانه افسوس تکان داد و به من خیره شد. من به خاطر خستگی و عجله ام در ذهن خودم شکست خورده بودم و هیچ چیز فرقی نکرده بود. او هنوز درد داشت اما به خاطر بی اعتمادی به من از درمان سرباز زده بود... مسکن و دهانشویه را نوشتم و آن ها رفتند.
"دکی پنجه طلا" گفت: وقتی خسته ای مجبور نیستی پذیرش کنی. وقتی پذیرش کردی باید آرام باشی. حق نداری عصبانی شوی. حق نداری. تو یک دندان پزشکی نه یک فروشنده کالا...
و خلاصه سیل بالای منبر رفتن های اخلاقی اش شروع شد. هرچند به او حق می دادم و خودم را برای آرام نبودنم مقصر می دانستم اما به خودم هم حق می دادم. بالاخره من هم یک انسانم و نمی توانم از صبح تا شب یک جور باشم و با همه یک جور برخورد کنم و کم نیاورم. ده ساعت کارم را به دکی یادآوری کردم و این که همین امروز درد چند نفر را با آرامش و خوشرویی تسکین داده بودم. اما دکی زیر بار نمی رفت. می گفت طبیب حق ندارد عصبانی شود حتا اگر انبار باروت و خستگی باشد و نیمه شب باشد و بیمارش کم تحمل... می گفت هزار نفر را هم خوب درمان کنی، درمان نامناسب هزار و یکمین نفر توجیحی ندارد. پزشک باید کمال گرا باشد چون با جان و روح آدم ها سر و کار دارد. من گفتم وقتی خودش ادامه درمان را نخواست به زور که نمی توانم... او گفت اگر با آرامش به او توضیح می دادی همه چیز فرق می کرد. من اما گمان می کنم در ساعت یک نیمه شب و بعد از ده ساعت کار، آرام بودن کار سختی است.
دکی زیر بار نمی رود.
مثل همیشه مشاجرات من و "دکی پنجه طلا" توی تمام راه بابل-بابلسر ادامه داشت. دکی حتا حالا که لباس هایم را کنده ام و نشسته ام تا برای اولین بار بنویسمش رهایم نمی کند. خداوند عاقبت ما را به خیر کناد. آمین
پس نوشت: این دستنوشته نخستین پاره از "حکایت های من و "دکی پنجه طلا" بود. بی مقدمه و بداهه و آنلاین زاده شد! امیدوارم چیزی که در ذهنم شعله می کشد خاکستر نشود و تا آن جایی که این کلام ظرفیت دارد بنویسم. بدیهی است که این نگاشته ها بارها ویرایش می شوند.
پنج ماه و پنج روز تا یرگریزان اهورایی پروردگار
اردی بهشت یک هزار و سی سد و نود
چهار و ده دقیقه بامداد
مسعود
یا حق
شاخه: من کجای روزگارم
با عقربه بزرگ ساعت مسابقه گذاشته ام و در حالی که نمی دانم برنده را چه گونه مشخص می کنند و اصلن چه کسی قرار است دست برنده را بالا ببرد، فقط می دوم. در تکاپوی فراهم کردن سور و سات عروسی ام. عروسی... این پارادوکس بزرگ این روزهای من...
از طرفی یک دنیا ذوق داریم که منحصر به فرد برگزار کنیم و ناب... دلچسب باشد و به همه خوش بگذرد و مثل خیلی از عروسی هایی که حوصله مان را سر می برد نباشد. از طرفی می بینیم نمی شود. محال است بتوان همه را راضی کرد. تازه این "همه" خیلی معناها دارد. عزیزترین عزیزانمان باورهای مذهبی دارند و خوشحالی خیلی ها و خودمان دوتا را با ناراحتی عزیزانمان عوض نمی کنیم. پس از همین ابتدا چارچوب می کشیم و اتفاقن لذت هم می بریم که برای خاطر لبخند پدر و مادرمان کاری بکنیم و یا بهتر بگویم: خیلی کارها را انجام ندهیم. همین چارچوب ها یعنی مراسمی که احتمالن خوشایند خیلی از هم نسلی هایمان نیست. همان دیوار مشهور زنانه و مردانه...
خدا می داند که این روزها چه قدر می دوم... خرج های سنگینی که شبها خواب از سرم می پراند و چند وقتی است که دیگر نمازهای صبحم قضا نمی شوند. چون تا صبح خوابم نبرده. فکر می کنم کی و چه طور می خواهم حسابها را صاف کنم و بعدش از خودم می پرسم این همه دویدن برای چی؟ آخرش ( مثل خیلی از شنیده ها و دیده ها ) بعضی هاشان می نشینند توی ماشین هایشان و در حالی که لبخند می زنند زیر لب غر می زنند... بعدش به شدت احساس حماقت می کنم. بعدش هزار دلیل می آورم که باید این مراسم برگزار شود و این دوگانه های من تا لحظه خواب با هم مناظره می کنند.
گاهی هم به کتاب پناه می برم:
چند شب پیشتر بود که "قول" فردریش دورنمات را تمام کردم. کوچک بود و خوش خوان و در دو نوبت نیمه شبانه خواندمش. چسبید. مثل "ملاقات با بانوی سالخورده" و "منهای دو". آخ که چه قدر این "دورنمات" و این به سخره گرفتن های عدالتش خوشمزه است...
همسری تهران است و من آخر هفته قرار است به شهر دود و ترافیک برگردم...
پسا نوشت: همین الان دارم با همسری حرف می زنم و او می گوید من در این پست به شدت بدبین بوده ام و من گمان می کنم شاید خیلی خسته ام. نمی دانم. همیشه با همسری که حرف می زنم امید می دود توی آغوشم...
سه و ده دقیقه نیمه شب بیست و سوم اردی بهشت ماه نود و یک
خیلی مانده تا پاییز
مسعود
یا حق
شاخه کم تابی قلم
بیست دقیقه مانده به چهار صبح و من اصلن به روی خودم هم نمی آورم فردا ممکن است با اضطرابی دیوانه وار از خواب بپرم. با صدای زنگ گوشی تلفن و منشی که سعی می کند مودب باشد و نپرسد " دکتر کدام گوری هستی؟ " احتمالن می پرسد " دکتر تشریف نمی آورید؟ "یا چیزی توی همین حدود. مطمئنم دلش می خواهد به من فحش دهد. همان طور که الان من دلم می خواهد به مصطفی مستور فحش بدهم. فرقش این است که من از لذت کتابی که تا الان بیدارم نگه داشته فحش خواهم داد و منشی از عصبانیت. من مثل الیاس داستان مستور از احساسی درهم و وصف ناشدنی فحش می دهم و منشی مثل خیلی آدم های دیگر از عصبانیت...
سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار را همین الان تمام کردم و به روی خودم نمی آورم که بغضم را ترکاند.
به روی خودم هم نمی آورم که مدتهاست ننوشته ام و توی این زندگی لعنتی هضم شده ام و حالا دلم می خواهد از عصبانیت فحش بدهم. به تمام چیزهایی که مرا در زندگی هضم کرده. به تمام وام ها و قسط ها و چیزهایی که مرا به زور از خواندن و نوشتن دور می کند و از همه مهمتر، دلم می خواهد به گشادی و بی خیالی ام فحش دهم.خودم هم خوب می دانم بی نوشتن می میرم... (در همین جا از برخی مخاطبان آشنا که بنده را به عنوان انسان مودبی می شناسند و شاید این وبلاگ را بخوانند به خاطر واژه گشادی عذر می خواهم اما گاهی چاره ای نیست)
مسخره اش این جاست که تا مدتها کسی این نوشته را نمی خواند و معلوم نیست چرا الان و درست همین الان تاب نیاورده ام و آمدم تا بعد از چند ماه ننوشتن بنویسم. آن هم درست وقتی که مدام چند ساعت باقی مانده تا بیدار شدن را تخمین می زنم و اضطراب دوازده ساعت کار پیش رویم را دارم.
حالم خوش نیست و باید بروم بخوابم...هرچند می دانم حالا حالاها خوابم نخواهد آمد...
نوزده روز پس از بهار نود و یک
خیلی مانده تا پاییز
مسعود
یا حق
شاخه: کارگاه داستان
نقد ها و نگاه های خودم را در باره این داستان در "سراپا گوشم" می نویسم...
شنبه بود و با همسری برمی گشتیم شمال. هراز خلوت بود و برفی بود و هوا مثل آبشار بود. شفاف و یخ. من مثل همیشه معجون احساس های رنگارنگی بودم که طعمشان را زیر زبانم گم می کردم. تب ملایم دست همسری شیرین معجونم بود و دغدغه های تمام نشدنی اقتصادی ام تلخ. خستگی فرسوده و رخوتناک یک سال و نه ماه کار بی وقفه و کم مرخصی هم، طعم بدمزه معجونم بود. اما همیشه لا به لای تمام حس هایم، یک خلاء حجیم، آزار دهنده و در عین حال دلپذیر(!)ی هست که مثل گوشی که می خارد در جستجوی توجه است: داستان.
عطش نوشتن داستان تازه آغاز کرده ام، رهایم نمی کند.
تکه نوشته شده داستانم را برای همسری خواندم. همسری دوست داشت و من راضی نبودم. راضی نبودم و نیستم چون دلم داستانی می خواهد که واژه هایش کاغذ را به آتش بکشند. کبریت داستان من اما، خیس است...
مدت ها پیش شرق بنفشه را خوانده بودم و سوخته بودم. چند وقتی بود که می خواستم دوباره بخوانم و نمی دانستم دوباره می سوزم یا نه. پازل هراز برفی و من و همسری و معجون چندگانه حس هایم، "شرق بنفشه" را کم داشت. شرق بنفشه ای که راوی اش حافظ است و ... شروع کردم به خواندن:
"... حالا که دانستهای رازی پنهان شده در سایهی جملههایی که میخوانی، حالا که نقطه نقطه این کلام را آشکار میکنی، شهد شراب مینو به کامت باشد؛ چرا که اگر در دایرهی قسمت، سهم تو را هم از جهان دُرد دادهاند، رندی هم به جان شیدایت واسپردهاند تا کلمات پیش چشمانت خرقه بسوزانند. پس سبکباری کن و بخوان. در این کتاب رمزی بخوان به غیر این کتاب: من این رمز را از «ذبیح» و «ارغوان» آموختم. به روزی بارانی، بارانی ... نگفته بودیم ببار، اما میبارید. چنان میبارید تا به استخوانهای برهنه برسد و جانهای لولی را مجموع کند. سرگشتهی «حافظیه»، به سنگ مرمر گور که بالای آن صفهی بیمعنا هم نیست، نگاه نینداختم. گفتم با آن گنبدی که بر تو ساختهاند، دوباره از آسمان و حسرت فرشتگان محرومت کردهاند ... توبه و تکرار دلشدهای است که ساختمان کتابخانهی اینجا مثل هفتصد سال پیش است. نعمت اندوه است. آمدم و همین کتابی را که تو در دست داری از قفسه درآوردم. بختیاری گشودمش تا بخوانم. باران، خشکی و تشنگی مرا آرام میکند، خلل گل هنوز تمام نبستهی تنم را پر میکند. مثل الهامی، ناگاه، دیدم که زیر بعضی از حرفهای کلمههای کتاب نقطهای گذاشته شده. نقطهها به رنگی میانهی بنفش و نیلی بودند. رنگی که فقط بنفشهها میشناسند..."
یادم نیست درست چند بند خوانده بودم که همسری گفت چند ثانیه ای دست نگه دارم. نفهمیدم چرا نگهم داشت و چند ثانیه بعد دوباره شرق را امتداد دادم... چند دقیقه نگذشته بود که همسری دوباره صدایم را نگه داشت...
همسری چهاربار صدایم را نگه داشت که اشکهایش هق هق نشوند و دروغ چرا، من هم دوبار سرفه کردم و هواس خودمان را پرت کردم که بغضم نترکد. خوب یادم هست یکیشان آن جایی بود که نوشته بود:
"دست دراز کردم طرف صورتت. زمین نلرزید. دست آوردم نزدیکتر. آن قدر نزدیک صورتت، نرسیده به صورتت، انگار دست کشیدم روی نسترن آتش. دستم را پس کشیدم. وقتی توی خواب هم دستم نجیبیاش را نگه میدارد، بیداری چه ترسی داری خانم"
"شرق بنفشه" را تا نزدیک انتها خواندیم اما نیمه کاره رها کردیم. به روی خودمان هم نیاوردیم که نمی توانیم. هنوز هم تهش را نخوانده ایم و همسری می گوید که دوست دارد تهش را هم خودم برایش بخوانم. من اما نمی دانم کی بشود که هوای خانه مان مثل آن روز هراز بشود. خوب یادم هست که "مندنی پور" می گفت کابوس یک نویسنده وقتی است که مخاطبش از سر بی حوصلگی کتاب را ببندد و داستان را نیمه کاره رها کند. ما داستان را نیمه کاره رها کردیم اما راستش را بخواهید، آن روز، این شرق بنفشه بود که ما را تمام کرد...
پیوند متن داستان شرق بنفشه از سایت سخن
متن داستان شرق بنفشه در ادامه مطلب...
مسعود
یا حق
شاخه: من کجای روزگارم
"من کجای روزگارم" شاخه جدید وبلاگم است که خیلی جدی نیست و روز نگاری است. حوصله نداشتید بخوانید فحش ندهید و لطفن فقط لبخند بزنید و صفحه را ببندید! دوست ندارم منتظر حرف ها و اتفاق های جدی و فرصت های خاصی برای نوشتن شوم و آخرین وسوسه را سوت و کور بگذارم. سکوت آخرین وسوسه آزارم می دهد...
من فعلن جای خاصی از روزگار نیستم...
بعد از مدتها خیر سرم نشستم تا به دوستانم سربزنم اما هرچه کردم در وبلاگ دوستان بلاگفایی کامنت بذارم نشد. کد تایید را نمایش نمی داد که نمی داد. خیر سرش نت دو مگابایتی است!... خلاصه این بار بنده بی تقصیر بودم!
همسری سفر رفته اند و خانه سوت و کور است. پنجشنبه جمعه ای که تنها باشی و همسری نباشد،دل و دماغ هیچی نیست، حتا فیلم و وبگردی و دریا و سایر مخلفاتش! فقط تنها نکته مثبتش گوش کردن به آلبوم جدید رضا یزدانی بود که الحق والانصاف بازهم گل کاشته. لعنتی با آهنگهایش مرده را عاشق می کند، چه برسد به من.
"خشم و هیاهو"ی فاکنر را برای بار دوم شروع کردم به خواندن و این بار حتا به انتهای فصل اول هم نرسیدم! (دفعه قبل تا آخر فصل اول خوانده بودم!) بابا جان زور که نیست، سختم است. من را چه به رمان های چند سد صفحه ای. همان مارکز نازنین برای هفت پشتم بس بود. قبول که محشرند اما من بی حوصله ام. "یک گل سرخ برای امیلی" فاکنر را می توانم چند بار بخوانم اما "خشم و هیاهو" سختم است...
در مورد برهنه شدن گلشیفته حرف خاصی ندارم چون همه حرف ها را همه زده اند. من هم از تکرار حرف های تکراری خوشم نمی آید. اما اگر مثلن الان خیلی مهم بودم و مثلن خود همین شما، شما نه، شما! بله خود شما با من به زور مصاحبه می کردید! می گفتم حیف شد! حیف شد که برهنه شد. نه اینکه برهنه شدنش حیف باشد، نه، حیفم می آید که توی این چنین کلیپی برهنه شد. اصلن حرف شما قبول و می خواست مبارزه کند و آزادی را ترویج دهد و حساسیت زدایی کند و از این دست حرف ها و اسطوره سازی های مرسوم ما ایرانی ها، من می گویم ای کاش توی یک فیلم درست و حسابی و توی سکانسی به یادماندنی برهنه می شد، حالا با هر نیتی... توی کلیپی که هیچ کدامشان برهنه نمی شوند، برهنه شدن گلشیفته (حتا اگر ایرانی هم نبود) حیف بود... حالا هی بگویید او یک مبارز است و طلایه دار است و ... من بحث نمی کنم که هست یا نیست(که از نگاه من نیست!) اما این را می دانم که گذر زمان خیلی چیزها را نشان خواهد داد. عریان و صادقانه...
این روزها روز شماری می کنم برای تمام شدن طرح...
سی و هفت روز پس از برگریزان
یک هزار و سی سد و نود خورشیدی
بابلسر
مسعود
یا حق
شاخه: کرم کتاب

پیش نوشت نخست: مانند تمام نوشته های آخرین وسوسه، این نیم نگاه هم ممکن است چندبار دیگر ویرایش شود و این مرض علاج ناپذیر من است!
" مزار در همین حوالی " برخلاف نامش گهواره ای است برای نویسنده اش: "برای کاوه فولادی نسب". گهواره به این معنی که بی شک کاوه فولادی نسب با این کتاب متولد شد و خوش بختانه خوب و محکم هم متولد شد. سالم و سرحال و این نه از قضا، که از آگاهانه هایی است که در ستون به ستون معماری این مجموعه می توان دید. این، برخلاف خیلی از دوستان نویسنده است که نخستین کتابشان، مزار نوشتنشان می شود. یا کتاب اولشان آن قدر کلاه های تحسین را به هوا پرتاب می کند که نویسنده به دلیل هراس از خلق مجموعه ای ضعیف تر، در لذت همان هورا ها باقی می ماند و دیگر تا مدت ها سراغی از نوشتن نمی گیرد، یا آن قدر تجربه گرا و رنگ به رنگ می نویسند که نمی شود گفت به کجا نگاه می کنند و کجا می خواهند بروند. گهواره را از آن رو گفتم که این نخستین کتاب فولادی نسب است، اما ساختار فنی این کتاب به قدری محکم است که مفهوم "خامی و ناپختگی" که همراه واژه گهواره می آید را نامتناسب می کند. هرچند از نگاه من، این منضبط بودن بیش از اندازه هم خودش عیب است. بهتر بگویم تنها نقص این مجموعه از نگاه من این است که هیچ نقصی ندارد. هرچند شاهکار هم نیست. گفتم این بی نقصی خودش نقص است و این را برای آن گفتم که معمولن کتاب اول تجربی تر از کتاب های بعدی نویسنده است. شاید این "ای کاش"، سلیقه شخصی من باشد که دوست داشتم در چینش و انتخاب داستان ها، کمی شیطنت بارتر و رهاتر از انضباط رئالیسم اجتماعی عمل می شد. هرچند داستانی مانند "شاید در خیابانی بی انتها" از انضباط سنگین کتاب سرباز می زند و مخاطب را درگیر چیزی جز آن روزمرگی مزخرف خود می کند (و از این رو برای مخاطب چموشی مانند من، لذت بخش تر از باقی داستان هاست) اما "ای کاش من" حسرت بیشتر خواندن چنین داستان هایی در این مجموعه است. داستان هایی که مخاطب را درگیر حس ها و ترس ها و لذت هایی تازه کند.
"مزار در همین حوالی" مجموعه دوازده داستان است. دوازده داستانی که بیشترشان را "من راوی یا همان اول شخص" روایت می کند. این "من راوی" در تمام این داستان ها انسان خوبی است با نگاهی کاملن انسانی: در دومین داستان این مجموعه (که نام کتاب هم برگرفته از همین داستان است) راوی، دغدغه کارگر ساختمانی را دارد که برای پیمانکاران فقط نیروی کار هستند و نه یک انسان. فولادی نسب در پس به تصویر کشیدن حادثه مرگ یک کارگر افغانی و دغدغه های غیر انسانی تصمیم گیرندگان سرمایه دار (مهندس و معمار و منشی و ... ) خلا انسانیت را در جامعه به تصویر می کشد. در " پاس دو " و "هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد" بازهم نگاه پر مهر راوی به انسان ها به چشم می خورد. در اولی مهر و دغدغه یک سرباز به همسر باردارش را می خوانیم و در دومی واکنش های روحی یک مرد به اندوه از دست دادن مادر. در "چاووشی" بازهم با رئالیسم اجتماعی و بازخوانی روابط عاطفی-اجتماعی دو دوست و یک دوست و خواهرش رو به رو هستیم. رابطه خواهر و برادری رضا و اولدوزی که نمی آید و هیچ حضور فیزیکی در داستان ندارد اما برای مخاطب خوب شناسانده می شود، تبحر نویسنده در پرداخت این چنین روابطی را به رخ می کشد. پرداخت ماهرانه ای که در داستان "تلألو" نیز خود را نشان می دهد. هرچند این داستان بی اندازه خصیصانه و فشرده نوشته شده و مخاطب را برای درک حادثه زیرپوستی داستان به زحمت می اندازد. در "تلألو" زاویه دید اول شخص نیست اما بازهم نگاه انسانی نویسنده در پس روایت خودنمایی می کند. نگاهی که "فرداد" را با تمام ساده انگاری و معصومیتش برای مخاطب دلنشین می کند. نگاهی که محتویات کیف و لوازم آرایش "درخشنده" را روی میز و جلوی چشمان مخاطب می ریزد ...
"دیدار در روز برفی" طعمی متفاوت از سایر داستان های واقع گرای این مجموعه دارد و به شیرینی با انتزاع درآمیخته می شود و بی آن که مخاطب را درگیر فرم کند از لذت خواندن یک داستان شیرین بهره مند می کند: "قاب روی دیوار تکان می خورد... زن توی قاب سکندری خورد. دستش را ستون کرد و نشست لبه تخت. زن به سرو تکیه داد. مرد های توی قاب بی حرکت بودند، حتا همانی که رباب می زد و بعضی وقت ها صدای رباب زدنش را هم شایان شنیده بود" .این دور شدن از رئالیسم و پرداخت فضاهای انتزاعی در "هفت تصویر" به اوج خود می رسد.
در "شاید اخم آقاجانم باز شود" بازهم با نگاه انسانی راوی و تقابل این نگاه با "عمو جان" رو به رو هستیم. "عمو جان" و باقی آدم هایی که عمارت "اصل ناصرالدین شاهی، با شراب خونه و گوشواره و غلام گرد و مهتابی" را فراموش کرده اند و به تاراج داده اند... و بازهم در تقابل با پایبندی های راوی به تمام داشته های خوب انسانی قرار می گیرند. همان طور که در نخستین داستان این مجموعه، دلتنگی زوجی پیر و فضای نه چندان گرم خانه، در تقابل با فرزندی قرار می گیرد که ترک دیار کرده و از همان دیار دور نامه نوشته : "من اینجا از زندگی ام راضی ام. خوب می خورم، خوب می پوشم و خوب عاشق می شوم. مجبور هم نیستم که برای هم دردی با مش غلامحسین پینه دوز، هر شب نان و شلغم بخورم..."
"تولد یک داستان" نه وصله ناجور، که از نگاه من داستانی است که چیزی به کتاب اضافه نمی کند. هرچند چیزی هم کم نمی کند جز حوصله من مخاطب!
اما لذت تفاوت در دو داستان این مجموعه نهفته است.
در داستان "در خیابانی بی انتها" بالاخره فولادی نسب فارغ از تمام نگاه های باستانی انسانی و مفاهیم تکرار شونده عاطفی، مخاطبش را با فرم و محتوای تازه تری از داستان رو به رو می کند. فرمی که به خوبی در تار و پود محتوای بومی شده روایتش تنیده شده و در نهایت داستانی را می سازد که نگاه تازه ای به انسان و تقابلش با سرنوشت می اندازد.
داستان در باره دختری است که در هنگامه حوادث بعد از انقلاب بهمن پنجاه و هفت، هدف گلوله ای قرار می گیرد که از کنار گوشش می گذرد (و تو انگاری توی فضا معلق است) تا سال ها بعد به هدفش برخورد کند. وقتی "الهه رویایی" که وکیل پایه یک دادگستری هم هست از روی کنجکاوی به لوله تفنگ شکاری میزبانش خیره می شود. هرچند داستان با انتخاب زاویه دید بیرونی و گفتن تمام ماجرا در همان چند خط نخستین، سعی در فاصله گذاری حسی با مخاطب دارد، اما نوستالژی های شیرین و بومی شخصیت اصلی داستان و پرداخت دلنشین و ملایم فضا و رنگ ها، مخاطب را تا انتها پای داستان می کشاند. بدیهی است داستانی که یک گوشه آن انقلاب پنجاه و هفت باشد، به جز لایه سطحی روایت، لایه های دیگری هم دارد...
"بوی سوپ روی پیاده رو" داستانی است درباره جنگ. اما نه آنگونه که تا حالا گفته اند و از بر شده ایم. آن گونه است که در باره اش نمی گویند و نمی خواهند که بدانیم. "بوی سوپ روی پیاده رو" هم مانند داستان "در خیابانی بی انتها" طعم متفاوتی از لذت را به مخاطبش می چشاند. تفاوتی که هم در موضوع داستان خود را نمایان می سازد هم در فرمی که برای این موضوع انتخاب شده است. داستان با نثر و لحنی شاعرانه پرداخت شده است. تعبیرها و جملاتی که عطر داستان های بیژن نجدی را به همراه دارد و شک دارم اگر این انتخاب هوشمندانه نبود و حس زیر پوستی داستان عریان تر بیان می شد، این داستان مجوز انتشار می گرفت...
" و آبی چشم هایش بارانی را بارید، که از نخلستان های نیم سوخته اهواز تا پشت این در، که دیگر بوی گردو نمی داد، در خود نگه داشته بود. کافی بود. همه چیز را گفته بود. محمود به پشت سرش نگاه کرد تا به چیزی تکیه کند... تهمینه همان کنار در آشپزخانه توی گلریزان بهار نارنج پیراهن بلندش ریخته بود روی زمین. جوان، آستین فرنچ خاکی رنگش را، که گله گله رد خاک گل شده خرمشهر را داشت کشید روی چشمهایش. کمی از آبی چشمهایش ماند روی آستین. رد گل روی صورت سفیدش جا انداخت. دست کرد جیب روی قلبش و پاکتی را داد دست محمود. گفت: "خدا صبر بده بهتون" "
...
"محمود بدون این که زانویش چرق چوروق کند و بدون این که آخ بگوید، از جا بلند شد. حاج عبدالله را می دید که چفیه را دور گردنش مرتب می کرد و به نانوای محل می گفت: "به طاغوتیا نون نمی دی از امروز... شد؟ " حاج عبدالله را می دید که قلوه خون آلود گوسفند قربانی سال پسرش را بین انگشت هایش له می کرد و با لهیده ها روی کاپوت ماشین او می نوشت : "ترسوها" و کمی آن طرف تر : "فراری". حاج عبدالله را می دید که ایستاده بود توی تاریکی و باران، و چیزی را توی مشتش می فشرد..."
آخرین سخنی که حیفم می آید درباره این کتاب و نویسنده اش نگویم این است که "مزار در همین حوالی" از نگاه من سوزن پرگاری است که خوب روی کاغذ محکم شده، و هزار بار امیدوارم در کتاب های بعدی فولادی نسب، خلاقیت هایی بی پروا و تجربه گرایانه، پای مدادی پرگار را تا افق هایی فراتر از احتیاط های رئالیسم و حس های هزار بار تجربه شده بکشاند. پرگاری که سوزنش محکم شده باشد می تواند هر دایره ای رسم کند. دایره هایی به شعاع شجاعت نویسنده اش...
پسانوشت: در باره این مجموعه هرچه گشتم بیش تر از سه نقد مکتوب نیافتم: یکی از محمود قلی پور که در روزنامه فرهیختگان منتشر شده بود و دیگری از گیتی رجب زاده در سایت ادبی مرور و آخری هم گزیده چند خطی جلسه نقد کتاب در انتشارات افراز. گفتگو با نویسنده را هم در سایت ادبی مرور می توانید بخوانید.
سی روز پس از پایان برگ ریزان هزار و سی سد و نود خورشیدی
زمستان پر مهر پروردگار
مسعود
صفحه بعد