سال گرد یک شب برفی

یا حق

شاخه:کم تابی قلم

     حالا تو خوابیده ای و من دارم این ها را برایت می نویسم.این ها یعنی واژه هایی که قرار است طرح یک سال گذشته من و تو را رنگ بزنند. واژه هایی که اگر قلمم خشک نشده بود رنگ های پرشورتری بر این طرح می پاشیدند. بی رنگی واژه هایم را بگذار به حساب خشکی قلمم. وگرنه رنگهایی که تو بر دیوارهای زندگی ام تاباندی، خود رنگین کمان است...

     الهه نازم، یک سال گذشت...

یک سال از آن شب برفی سرنوشت سازمان گذشت. شبی که با تمام دارایی هایم، که مادرم بود و پدرم و تمام خانواده ام، آمدیم و گفتم : می خواهمت...

می خواستم که با من باشی و پله به پله هرچه کوه است بالا برویم... هرچه لبخند است بچشیم و هرچه آغوش است حس کنیم...

حالا بعد از یک سال به راهی که رفته ایم نگاه می کنم. بی اغراق می گویم راضی ام.هرچند خوب می دانی هرگز به این آسانی ها راضی نمی شوم اما وقتی با منی حتا ناراضی بودن هایم هم، رنگی از رضایت دارند. رنگی از آرامش.

    الهه نازم،

بیا چند دقیقه بنشینیم و فارغ از تمام شدن ها و نشدن های تا امروز، فارغ از فردایی که می دانم با تو خوب است، لبخند بزنیم...

به راهی که ما را تا اینجا با خود آورد

به او که راه را برایمان هموار کرد

به او که هوای ما را دارد...

در تمام روزان و شبان برفی و آفتابی با هم بودنمان...

 

یک سال بعد از شب برفی خواستن تو

نیمه شبان پاییزی آبان ماه

یک ماه و چهار روز پس از میلاد تو

پنجاه روز پس از آغاز پاییز پر مهر پروردگار

 

  
مسعود









به بهانه پاییز

یا حق

شاخه:به حرمت پاییز

 

     توی این هنگامه ای که از نوشتن وحشتم گرفته و یا آن قدر ننوشته ام که احساسم به نوشتن، احساس کسی است که پس از سالها زندانی بودن، از هرچه نور و آزادی است می ترسد، پاییز از راه رسید.
من واژه ای ندارم و شاید، فقط شاید، برای فرار از این ترس است که دوباره نوشته ام.
نوشتم :درود بر پاییز و زیبایی هایش.
و بعدش مرور کردم دلنوشت هایی که پاییزهای پیش از این در "آخرین وسوسه" نوشته بودم: 

     یکیشان پیامکی بود که برای تبریک پاییز هشتاد و نه برای بسیاری از دوستانم فرستاده بودم و هنوزاهنوز، دوستش دارم:
"و شاید پاییز
شیطنت پیش از خواب خود عشق باشد
برای دزدیدن بوسه ای از خدا
در غروب نارنجی چراغ خواب..."

هرچند هرگز شاعر نشدم اما عکس هایی از سرک کشیدن های گه گاهی ام در سرزمین شاعران را، به یادگار نگه داشته ام. هرچند وقتی نگاهشان می کنم برای خودم هم تازه است و تعجب می کنم از خودم که زمانی زنده بودم. یکیشان همان پیامک بالایی بود و دیگری شبح شعری بود که در نخستین دقایق برگ ریز همان سال نوشته بودم:

چوپان نی لبکش را بر لب گذاشت
گله ببرها از دویدن باز ایستاد
و هر ببری
بر ابری
نشست
نی لبک که نواخته شد
رنگ ها از چشم ببرها فرو ریختند
سرخ،
نارنجی،
و زرد
چکه کردند
بر زمین
بر اقیانوس
جایی که عقاب ها در کبیر ترین اعماق آن
اوج می گرفتند

پاییز آغاز شده بود

من اما از گله ام جامانده ام
و جایی در دور دست این اقیانوس آسمانی آرام 
سر نهاده ام بر پنجه
و رنگ ها را
بغض کرده ام
هواییِ چوپانم
پاییز آغاز شده است...

 

بابلسر

سه روز پس از بارش پاییزان اهورایی نود و یک خورشیدی

  
مسعود









بازنوشت "رویایی برای تمام مردان جهان"

یا حق

شاخه: داستان های کوتاه من

     پیش نوشت: بعد از مدت ها مداد به دست گرفتم و با پیرایش و ویرایش آخرین داستانم، به سوی تب های دوره ای ام رفتم...نگاه و مهمان سرزمین داستانی ام بودنتان، دیوارهای سکوتم را رنگ می زند.رنگ لذت.

 

 اگر اندک هنری لابه لای این واژه ها باشد، با عشق و عذاب، تقدیم به تمام دختران تاریخ، به تمام دختران جهان، که لبخند زدند، تا تاریخ زیباتر شود...


رویایی برای تمام مردان جهان

 

     بوده ام. پیش تر از کلمه. پیش تر از غار نگاشته های غارنشینان. من از نخستین تلاقی نگاه های دو آدمیزاد پدید آمده ام. از نخستین های خلقت. حتا پیش تر. پیش تر از آن دستور، که قابیل باید با قل هابیل جفت شود و در ذهن قابیل، نیای شما، جرقه ای شوم ماندگار و آتشی که هنوز شعله می کشد. از خواستن دیگری. از رویای قابیل. که همان من بود. من آن روزگار. من رویای ناخودآگاه تمام مردان جهانم. گاه برانگیخته می شدم و تاریخ را عوض می کردم. در لایه هایی که به قلم نیامده و در سینه ها مانده و گاه آرام و خموده می شدم. در ذهن پیرمردی خسته که به تابلویی نگاه می کند. به عکسی. من در ذهن تمام مردان جهان بوده ام. از شروران تا قدیسان. از عقب مانده هایی که شما حتا فکرش را هم نمی کنید رویایی داشته باشند، تا نوآورانی که خودتان را همیشه مدیون آنان می دانید. در هر ذهنی به شکلی بوده ام. شکلی که بارها و بارها تغییر می کرد و می کند. من سرابی ام که تشنگی مردان را می کاهد اما سیراب نمی کند. آن چنان که سزار را سیراب نکردم. وقتی با کلئوپاترا هم خوابه شد. زیباترین رویای مردان هم نسلش. نفس های سزار که به شماره افتاد، درست پیش از لحظه ای که جان مایه اش بیرون بجهد، من را از ناخودآگاهش فراخواند. من به ذهن سزار آمدم و در خیالش زنی شدم شبیه ندیمه اش: نازیبا. چهره زشتی شدم روی بدن کلئو. من شهوتناک ترین رویای ارضا نشدنی مردانم. کسیو حسی و طعمی ام سوای داشته هایشان. من در سطرهای بی رنگ حکایت های تاریخی، حضور دارم. حضوری پر رنگ تر از خودآگاه تاریخ. من همیشه در ناخودآگاه مردان، در ناخودآگاه تاریخ فراخوانده شده ام. حتا گالیله هفتاد ساله هم مرا فراخواند. در لحظه ای که در تاریخ نوشته اند تسلیم شد به من فکر می کرد. به رویای یک زن زیبا. من را در راه کلیسا دیده بود. برای لحظه ای از کنارش گذشته بودم و خودش هم نفهمید چه گونه در ذهنش شعله ور شدم. آن هم در این سن و سال. آری. من او را شکستم. وقتی طعم رویای من را زیر زبانش چشید. همه چیز را رها کرد و گفت که تحمل شکنجه را ندارد. اما او دروغ گفت. او تحمل نداشتن من را نداشت. شکنجه او دوری از من بود. این چنین شد که بعد از رهایی از کلیسا، دو روز تمام راه رفت و تمام خیابان های اطراف کلیسای سنت ماری را وجب به وجب به دنبال من گشت. نه، سرزنشش نکنید. شما هم بودید تسلیم می شدید و لگد می زدید به هرچه تاریخ و برای لحظه ای هم آغوشی با من، تمام داشته هایتان را فدا می کردید. آری. من چرخ های ارابه ی تاریخ را می چرخاندم. از دیرینه ها تا امشب. امشب که بعد از مدت ها اضطراب فرا رسید. امشبی که تقدیر تاریخ در دست یک نطفه است.نطفه ای که بسته شود یا نه، تاریخ دیگرگون خواهد شد. نطفه یک دختر. دختری که دانسته یا ندانسته، مسیر چرخ های تاریخ را تغییر خواهد داد. دختر یک فروشنده لوازم آرایش. فروشنده ای که شروع کرده به باز کردن سینه بند زنش. زنش که قوز کرده بر لبه تخت نشسته. مطیع و آرام. مثل یک بره. و از همه بدتر، قوز کرده. مرد فروشنده این را نمی خواهد و یا بهتر بگویم، حالش از این تصویر به هم می خورد. من در بهترین زمان ممکن در ذهن او برانگیخته شدم. از خاطره ای دور از نوجوانی هایش. از وقتی که در میان درختان پارکی دنج و خلوت، پنهانی و لبریز از عطش، دستش را برد زیر لباس دوست دخترش و سینه اش را لمس کرد. دختر دست او را گاز گرفت و همین لذتش را بیشتر کرد. مرد فروشنده واکنش می خواست. چیزی که همسرش نداشت: شیطنت، غریزه و عطش. من در ذهن مرد فرود آمدم و تنش لرز گرفت. زن اما قوز کرده بر لبه تخت نشسته است. پشتش به اوست و نمی بیند. او صبورانه منتظر باز شدن گره است. درست برخلاف معشوقه نوجوانی های هیتلر. که بعد از همخوابی ناهماهنگ و کسل کننده شان، قوز کرده بر لبه تخت نشسته بود و منتظر بود تا آدولف جوان، گره سینه بندش را ببندد. هیتلر نوجوان زود ارضا می شد و نمی توانست دختر را سیراب کند. برای همین دختر خسته بود و قوز کرده. چند روز بعد هیتلر در گوشه ای از یک رستوران خلوت، مردی یهودی را دید که لب های معشوقش را به شیوه ای عجیب می بوسد. انگار لب های دختر را می جوید. آدولف جوان آتش گرفت و سوگند خورد تمام یهودیان را آتش بزند. این ها را هیچ کجای تاریخ ننوشته اند. مثل تمام اتفاقاتی که امشب در این خانه می افتد. مثل نگاه خیره مرد فروشنده لوازم آرایش به گیره ای که این گره را در پشت ستون فقرات زنش بسته نگاه داشته است. گرهی که در ذهن مرد فروشنده، مشت گره کرده آدم یک دستی است در انتهای گل یا پوچی کسل کننده. مشت هنوز بسته ای که بدانی درونش چیست، گلی است که پوچ شده. مرد فروشنده لوازم آرایش خسته است. من مثل آبشاری خنک بر ذهنش فرو ریختم:
_ "
امشب حوصله ندارم عزیزم"
و گره را باز نکرده خودش را روی تخت رها کرد. زن هنوز لبخند می زند. انگار چیزی توی این دنیا نیست که او را ناراحت کند:
: "
باشه"
و این را با لبخند گفت. با رضایت. انگار هیچ فرقی نمی کند آن گره باز شود یا نشود. و همین تکنواختی ذهن مرد را کشاند به دو روز قبل. به صدایی که از آن تازگی می چکید و برای دختری بود که گفت :
"
یه کرم محو کننده می خواستم"
بعد با نوک ناخن مانیکور شده اش خطی توی هوا کشید. زیر چشم هایش. در امتداد گونه اش. خطی که از بالای بینی می گذشت و گفت:
"
برای اینا"

مرد فروشنده آن قدر از این حرکت دختر مسخ شده بود که اولش نفهمید کک و مک هایش را نشان می دهد. نگاهش مانده بود به مانیکور ناخن دختر. ترکیبی بود از آبی و کرم. ناهمگون و شلخته و بی نهایت جذاب. دختر دستش را در جیبش فرو برد و مرد نگاهش را به چهره دختر. بعد فکر کرد در دنیا چیزی جذاب تر از کک و مک وجود ندارد. کک و مک کمرنگی که زیر چشم ها باشد و در امتداد گونه و بالای بینی. کک و مک مشتری اش مثل شیطنتی بود به معصومیت و بی نقصی چهره. موهایی که نامرتب آرایش شده بود و مانتوی کوتاهی که نیم تنه پایینش چروک بود و شلوار جینی که جا به جا پارگی داشت، بی نظمی آگاهانه اش را پر رنگ می کرد. همه چیز به نوعی درهم بود و شلخته و همین دختر را جوان تر نشان می داد. شاداب و گریزان از رسمیت ها. آن وقت کرم محو کننده برای پوشاندن کک و مک، احمقانه ترین خواسته ی این ترکیب بود. نه نباید می داد. ناخودآگاه گفت: 
"
نه...حیفه."
دختر بی پروا به او خیره شد. مرد به دختر پشت کرد و از قفسه قوطی کوچکی برداشت و روی میز گذاشت. چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا توانست دختر را مجاب کند که کرم را بخرد. قوطی سپیدی بود با نوشته های فرانسوی که امیدوار بود دختر فرانسوی نداند و نمی دانست. دختر که از مغازه بیرون رفت مرد لذت عجیبی تجربه کرد. انگار تمام زیبایی های جهان را از نابودی نجات داده است. کرم شفاف کننده ای به او داده بود که کک و مک هایش را واضح تر کند.
    
زن مرد فروشنده لیوان آب را گذاشت روی عسلی کنار تخت. مرد فکر می کند عشق بازی هایشان سردتر از آن است که تشنه اش شود. اما لبخند می زند و می گوید:
"
دستت درد نکنه."
 
بعد چشم هایش را می بندد و به دختر جوانی نگاه می کند که توی همهمه مشتری های رنگارنگ به پوستر زنی که روی دیوار می خندید خیره شده بود. دختر دستش را گذاشت روی گونه ی زن روی دیوار و مرد فروشنده تعجب کرد. توی این همه مدت متوجه نشده بود که گونه زن توی عکس، کک و مک کمرنگی دارد. پرسید:
"
ببخشید خانوم، می تونم کمکتون کنم؟ "
دختر ناگهان برگشت و مرد از چرخش ناگهانی اش یکه خورد. دختر دستش را از گونه ی زن برداشت. لبخند زد و همان طور که نگاهش را مثل باز کردن تکمه های پیراهنی از مرد می گرفت، سر تکان داد. مرد هم تکان خورد. انگار دختر او را در گهواره ای تکان می داده و ناگهان میانه خواب آلودگی تکانی سخت به گهواره داده. دوست داشت دختر چیزی بگوید. مثلن بگوید : "نه، ممنونم" یا "نه فقط داشتم..." صدایش چه طور بود؟ خلا بزرگی در ذهن مرد مانده بود. دختر رفته بود. گهواره ایستاد.
    
اتاق تاریک شد و مرد نرمی ملحفه ای را حس کرد که روی خودش کشیده می شود. بعد تخت تکان خورد و زن کنارش خوابید. مرد لج کرده  با یکنواختی تمام شب های گذشته و می خواهد زنش شب به خیر نگوید تا جواب ندهد. زن مرد فروشنده چشم هایش را بست و در مغازه باز شد و دختری با مقنعه سیاه وارد شد. عرق تابستان روی پیشانیش بود. به پیشخوان نزدیک شد و به لاک ناخن فیروزه ای روی ویترین اشاره کرد. لاک پر فروشی بود. مرد شروع کرد به گفتن حرف هایی که برای همه می زد و بی دریغ بوی عطر و عرق دختر را که درهم شده بود به درون ریه هایش می کشید. دختر انگار گوش نمی داد. نگاهش به پایین بود و فروشنده دید که سایه پشت چشمش همرنگ لاکی است که برداشته: فیروزه ای. دختر می دانست چه می خواهد. لاک را به گوشه ناخنش مالید و دستش را توی هوا تکان داد تا لاک را خشک کند. به مرد نگاه کرد و بی لبخند پرسید: 
"
چنده؟"
بعد  بی آن که منتظر پاسخی شود آینه روی پیشخوان را به سمت خود چرخاند. مقنعه اش را بالا زد و لاک را گرفت کنار نگین گردنبندش. سپیدی سینه های دختر مرد را مسخ کرد. چاک محو بین سینه هایش عرق کرده بود و مرد حس می کرد می تواند عطر آن را ببلعد. دختر مقنعه را انداخت و گفت:
"
همینو می خوام."
بعد آینه را چرخاند به جای اولش. به سمت مرد.
     
زن مرد فروشنده غلتی زد و پشتش را به مرد کرد. مرد ناخودآگاه لبخند می زند.
     
چهره خیلی از مردها وقتی به رویا فرو می روند احمقانه می شود. مثل چهره برادران رایت، وقتی هردو باهم، به دختر همسایه جدیدشان فکر می کردند. هردو روی مبل خانه نیمه اشرافیشان لم داده بودند و چشم هایشان را بسته بودند و نمی دیدند که مثل هم لبخند می زنند. احمقانه. ویلبر با جوش بلوغی که تازه روی بینی اش ظاهر شده بود بازی می کرد و ارویل با فنجان داغ قهوه توی دستش. دختر همسایه را توی نور پر رنگ نیم روز دیده بودند که بادبادک هوا می کرد. ارویل پنج سال از ویلبر بزرگ تر بود اما هر دو عاشق دختر نوجوانی شده بودند که بادبادک هوا کردن را دوست داشت. درست عصر هفت روز بعد بود که بادبادک دختر روی لبه شیروانی سقف خانه برادران رایت گیر کرد. دختر از آن ها کمک خواست تا بادبادک را پایین بیاورند. ارویل رفت تا نردبان بیاورد اما کمی طول کشید. دختر جوان که بی حوصله بود سعی کرد لبه پنجره را بگیرد و بالاتر برود و نخ بادبادک را آزاد کند. اما پایش سر خورد و افتاد و قوزک پایش خرد شد. یک هفته بعد پدر دختر جوان او را برای معالجه به شهری دیگر برد و برادران رایت دیگر هرگز معشوقه مشترکشان را ندیدند. ویلبر به ارویل که قهوه توی دستش سرد شده بود نگاه کرد و گفت:
"
کاش اون روز زودتر نردبون رو میاوردی"
ارویل چشم هایش را باز کرد و لبخند احمقانه اش محو شد. کمی از قهوه چشید و گفت:
"
کاش ما هم مثل بادبادک می تونستیم بپریم."
من در ناخودآگاهشان زندگی می کردم و درست پانزده سال بعد بود که فکر ساخت اولین هواپیمای موتور دار هدایت شونده را در ذهنشان تقویت کردم. بعد از ساخت هواپیما و آسان شدن ارتباطات، تجارت جهانی تقویت شد و اقتصاد جهانی مسیر تاریخ را دیگرگون کرد.
    
برای همین است که من مردهای فرو رفته در رویا را بیشتر دوست دارم. هرچه رویاهایشان قوی تر باشد، ناخودآگاه جمعیشان بزرگتر می شود و حوادث بیشتری رخ می دهد و چرخ های تاریخ تند تر می چرخند. جدال تکراری من و تاریخ خوب پیش می رود. مرد فروشنده در رویای من غرق شده  و تکه های مرا از خاطراتش به هم می چسباند. زنش را فراموش کرده و لبخند احمقانه ای روی لب هایش نشسته. این خیال را توی سرش می اندازم که اگر جای زنش دختر کک و مکی روی تخت باشد چه می کند. صدا را از من می گیرد تا عطش صدای نشنیده دختر بی صدا را دوباره بچشد. هیجان تازه ای در رگ هایش می دود. لباس خواب فیروزه ای تنم می کند و گردنبند فیروزه ای به گردنم می آویزد. سایه فیروزه ای کمرنگی به پشت پلک هایم می زند و رایحه ای تند از اختلاط عرق و عطری زنانه روی لباسم می پاشد. من کامل شده ام. مرد،  درست مثل داوینچی، وقتی که لبخند ژوگون را تمام کرده بود، نفس عمیقی می کشد. زنش ناگهان برمی گردد. دیگر دیر شده و نه می تواند لبخندش را پنهان کند، نه لذتی را که در باز بودن عضلات چهره اش و پشت پلک هایش موج می زند. زنش با لبخند پرسید:
_ "
خوبی؟"
: "
داشتم فکر می کردم اگه تا آخر ماه همین طوری فروش داشته باشیم ماه بعد می تونیم یه سفری بریم."
لبخند روی صورت زن محو می شود. مرد این را در تاریکی می بیند و می خواهد چیز بهتری بگوید و دروغش را راست تر جلوه دهد اما چیزی به ذهنش نمی رسد. زن دوباره پشتش را به مرد می کند. مرد فکر می کند: "به درک" و دست می کشد روی پوست نرم گونه های کک و مکی ام. نفسم تند تر می شود و چشم هایم برق می زنند. مرد می چرخد روی من و دست هایش را دو طرف سرم ستون می کند. لبخند نمی زنم و همین اضطراب و تشنگی اش را بیشتر می کند. خم می شود و یقه ام را به دندان می گیرد و پایین تر کشد تا عرقی که از سلول به سلولم جوشیده و روی چاک سینه ام برق می زند را ببیند. حس کند. ببلعد.
    
صدای سرفه ممتد زنش مثل استفراغی روی لباس نیمه بازم ریخت. مرد برای یک لحظه دلش می خواهد  بالش را بردارد و بگذارد روی دهان زنش و فشار دهد. من عاشق این لحظاتم. همین لحظه هایی که هیچ کجای تاریخ ثبت نمی شوند و چرخ دنده های زمان را می چرخانند. تصمیم ها را. حادثه ها را. مرد با لحنی که سعی می کند مهربان و خواب آلودش کند می پرسد:
_ "
چی شد؟"
 
و نگفت عزیزم. و از این نگفتن خشونتش خالی می شود. زن با معجونی از سرفه و خنده گفت:
: "
آب دهنم پرید تو گلوم"
 
و لبه تخت نشست. مرد به پشت زن می زند تا راحت تر سرفه کند و زودتر تمام شود و این صدای مزاحم خفه شود. زن گفت:
"
آرومتر..."
و مرد می فهمد که نمی زند. می کوبد. والکی می خندد. زن هم خندید. به مرد نگاه کرد و گفت:
"
یه هو یاد زمین خوردنت تو فوتبال افتادم. تو تعطیلات عید پارسال. همون که اومدی به اون دوست هیکلیت تنه بزنی و خودت زمین خوردی."
 
زن دوباره خنده اش گرفت و میان خنده گفت: "ببخشید"
لبخند تصنعی مرد روی صورتش محو می شود. محو شد. زن با صدایی که توی تاریکی و سکوت شاداب بود پرسید:
"
راستی اسمش چی بود؟"
من میان دست های مرد که دو طرف سرم ستون شده بود آرام آرام کمرنگ می شوم. داد می زنم: 
"
برگرد لعنتی"
اما مرد فکر می کند که چرا زنش نیمه شب یاد دوست هیکلی او افتاده؟ و چرا می خندد؟ و چه طور آب دهان یک آدم توی گلویش می پرد؟ و چرا اسم دوست هیکلی اش مهم است؟ و چرا امشب زنش شب به خیر نگفته؟
داشت دیر می شد. دست هایم را دور گردن مرد حلقه می کنم و به خودم نزدیکش می کنم. دست هایم را پس می زند و چراغ مطالعه را روشن می کند.  لیوان آب روی عسلی را برمی دارد و با لبخند دست زن می دهد. من از سرمای مرد روی تخت تبخیر می شوم و دیگر نمی توانم فکرهایش را ببینم. مرد می پرسد:
_ "
چی شد یه دفه یاد اون افتادی؟"
و زن لیوان آب را سرکشید و به مرد پس داد و گفت:
: "
نمی دونم. همین جوری."
مرد صورت زن را می بوسد و می پرسد:
"
خوب شدی عزیزم؟"
زن می خندد و مرد چراغ را خاموش می کند و به طرف زنش برمی گردد. لعنت به شما مردها و هوس های بی ثباتتان. حالا دیگر مه شده ام و فقط مرد را می بینم که رفته زیر پتو و زنش که می خندد و می گوید:
"
نکن قلقلکم میاد."
حسادت را توی هوا می بینم و نمی دانم مال من است یا مرد. هرچه که هست، رویای ناخودآگاه زنش مرا نابود کرد. تند بود و ناگهانی. مثل صاعقه، مثل رعد.
    
امشب رویای جمعی مردان جهان برای چند لحظه کم توان شد و نتوانست چرخ را بچرخاند. هیچ کدام از چرخ های تاریخ تا حالا نایستاده بود. صد سالی است که ارابه تاریخ کند شده بود و امشب برای چند لحظه ایستاد و از دست من خارج شد. مردها دیگر رویا نمی سازند. فقط غریزه اند و خیال های کم جان. چرخ های تاریخ نامنظم می چرخند و من می ترسم نابود شوم. می ترسم این چرخ برای همیشه بایستد. من از نطفه ای که امشب بسته می شود می ترسم. از جنینی که از این نطفه به وجود می آید می ترسم. از دختری که درست هفت ماه و هفت روز بعد از امشب به دنیا خواهد آمد می ترسم. می ترسم از دختری که مسیر تاریخ را عوض خواهد کرد. من رویای ناخودآگاه زن ها را نمی شناسم، اما از آن می ترسم.

 

 

نوشتار اول: یکسد و دوازده روز پس از آغاز پاییزان هشتاد و نه خورشیدی بهمن ماه سپید پوش پروردگار

بازنگاری: پنجاه و هشت روز مانده به آغاز پاییزان نود و یک خورشیدی، مردادماه شرجی بابلسر

 

  
مسعود









شیفت شب...

یا حق

شاخه: من کجای روزگارم

 

بالاخره تمام شد.

     این شیفت شب لعنتی بعد از دو سال و خورده ای بالاخره تمام شد.
گاهی احساس می کنم به کمی غرور نیاز دارم. به کمی خسته نباشید گفتن به خودم. به کمی "دمت داغ دکی" که خودم به خودم بگویم...
حالا دیگر می توانم مثل خیلی از فرزندان آدم و حوا شبها به خانه بیایم و به کارهایم برسم.به مطالعه، به وبلاگم، فیسبوک، نت و دوستانم...
می توانم با دوستان و خانواده ام تماس بگیرم و نگران نباشم که خوابند یا بیدار؟ می توانم...
می توانم خیلی از کارهایی را که کار کردن در شیفت شب از آدم می گیرد (و شما حتا فکرش را هم نمی کنید) انجام دهم...

     آه که چه قدر حرف دارم و چه قدرنوشتن. از مشت مشت اتفاق و خاطره و فکر که در این مدت نبودنم تجربه کرده ام. از شب عروسی ام و دغدغه های پیشترش تا اولین سفرم بعد از دوسال و از دغدغه ها و لذت های روزگار "ما شدنم" و از کتاب هایی که خوانده ام و فیلم هایی که دیده ام و از همه بزرگتر، فکرهایم.

     قضاوت در مورد شیفت شب برایم آسان نیست. به آن نیاز داشتم و مرا از هیچ به خیلی داشته ها رساند، اما دیگر نمی توانستم به آن ادامه دهم. این اواخر انگار می کردم آجر های ساختمان مجلل و باشکوهی روی سرم می ریزد. دانه به دانه و با نظم. شب به شب و شیفت به شیفت. پر ثروت و زیبا بود، اما به روی سرم فرو می ریخت و فلجم می کرد...

هرچه بود تمام شد و حالا امید دارم زندگی ام به گونه ای بهتر، آغاز شود.

پس نوشت: عزم کرده بودم (یا شاید هم بهتر است بگویم لج کرده بودم) که تا شیفت شبم تمام نشده ننویسم...

 

 دو ماه و دو روز مانده تا برگ ریزان اهورایی نود و یک 

 

  
مسعود









من و دکی پنجه طلا - پاره نخست-

یا حق

شاخه: حکایت های من و "دکی پنجه طلا"

 

     پیش نوشت: تقریبن از وقتی که لباس سپید طبابت را به تن کردم "دکی پنجه طلا" همراهم بوده. چند وقتی بود که می خواستم بنویسمش و همیشه خام بوده و می خواستم پخته تر شود تا بنویسم. اما نشد. و من از بس حوصله ام سر رفت و واژه هایم رو به خشک شدن رفتند از امشب شروع کردم به نوشتن. از امشب که این اتفاق ساده رخ داد... بی مقدمه نوشتم و مقدمه را گذاشتم برای بعدها...

     نزدیک یک نیمه شب بود. آخرین بیمارم را ویزیت کرده بودم و آماده رفتن می شدم که زن و شوهری به سمت بخش دندان پزشکی درمان گاه آمدند. مثل تمام لحظه های مشابهی که تجربه کرده بودم، معجونی از حس های متفاوت در ذهنم ساخته شد:

نخستینشان حس انسانی خاصی بود که مرا به شکل یک سوپر من، در نیمه شب دردناک این زوج به زمین می فرستاد. بر اساس این حس، طبیعتن من باید دردشان را تسکین می دادم و بعد در برابر سپاس های بی دریغشان، با غروری که آگاهانه به فروتنی تصنعی و لذت بخشی آرایشش کرده بودم می گفتم : "قابلی نداشت، وظیفه ام رو انجام دادم" البته بدیهی بود که من این وظیفه را در برابر ترکیبی از پول و رضای حضرت حق انجام می دادم! و درست همین جا حس دوم به معجون احساسات همیشگی من اضافه می شد:

حس طمع دومین حسی است که همیشه ذهنم را نوازش می کند. امشب درآمدم بدک نبود و حالا این آخرین بیمار، کوزه کوچک سکه هایم را سنگین تر می کرد. حداقل یک ویزیت ناقابل که می شد از کیف این بیمار بیرون کشید...

     درست در همین لحظه، "دکی پنجه طلا" که با تمام شدن شیفتم آماده می شد تا آغاز شیفت بعدی ناپدید شود، ظاهر شد. نمی دانم از کدام پستوی ذهنم بیرون آمد که این قدر سریع به صفحه اول ذهنم رسید و چشم غره معناداری به من کرد. من اما توجهی نکردم.

سومین حس تنبلی بود که به شکل مزورانه ای سعی می کرد خودش را قناعت نشان دهد: "برو خونه دیگه... بسته... چه قدر می خوای پول دربیاری؟ " 

     بیمار را روی صندلی نشاندم. "دکی پنجه طلا" روپوش اتو کشیده خوش عطر دکتری اش را پوشیده بود و با همان ژست همیشگی اش قدم می زد. یک دستش را مثل ناپلئون از پشت به کمرش چسبانده بود و فاتحانه به من و بیمار نگاه می کرد. من آشفته بودم. موهایم در انتهای شیفت ژولیده بود و خستگی و نامرتبی از سر و رویم می بارید.

زن دهانش را که باز کرد همه چیز را فهمیدم. سه روز پیش تر دندان شماره چهار فک بالایش را کشیده بود و هنوز درد داشت. دندان شش پوسیده بود و درمان ریشه نیاز داشت و احتمالن بیمار دردها را با هم قاطی کرده بود. درمان هم واضح بود: شستشوی ساده حفره دندانی و قرار دادن پانسمان در جای خالی دندان فقید و تشویق بیمار به درمان ریشه دندان شش. اما مهمترین نکته خستگی من بود...

منشی رفته بود و همه چیز جمع شده بود. با اکراه وسایل را چیدم و حفره را شستشو دادم.بیمار لوس بود و سر یک شستشوی ساده جیغ و داد به راه انداخت. گاز استریل را با قیچی ریز کردم و در ترکیب با اوژنول و زینک اکساید آماده کردم تا در حفره قرار دهم. تجربه (و نه علم) نشانم داده بود حتا در مواردی که درای ساکت نداریم و نیازی به این درمان نیست، بازهم این پانسمان مفید است و به شدت درد بیمار را کم می کند و او را آرام می کند.

     "دکی پنجه طلا" به همراهم بالای سر بیمار آمد و من پانسمان را در حفره خالی قرار دادم. اما بیمارم آن قدر جیغ و داد کرد که عصبانی شدم و با عصبانیت گفتم که به خاطر اوست که هنوز به منزل نرفته ام و اگر چند ثانیه تحمل کند تمام می شود و این قدر دستم را نگیر خانوم و ...

در این لحظه من شبیه شکنجه گر بودم. در واقع چیزی شبیه انبار باروت که مدام به خودم ناسزا می گفتم که چرا این بیمار کم تحمل را پذیرش کردم. اما "دکی پنجه طلا" با نگاهی سرزنش گر می خواست به من بفهماند که فکر خانه رفتن را از سرم بیرون کنم و بیمارم لوس نیست و واقعن درد دارد.

اعتقاد نداشتم که برای قرار دادن یک پانسمان ساده باید بی حسی زد اما با غرولند رفتم تا بی حسی را آماده کنم... در همین حین گفتم "اگر نمی خواید اصراری نیست و براتون دارو می نویسم و ..." این جملات را با کمی ( و یا بیش از کمی! ) عصبانیت و با حالت کسی که در حال قهر کردن است گفتم. ترفندم نگرفت و بیمار از روی یونیت بلند شد. و همین من را عصبانی تر کرد. دوباره توضیح دادم و قانع نشد. حالا همه چیز برعکس شده بود و من برای درمان کسی که از درمان سرباز می زد با دلخوری و عصبانیت توضیح می دادم و او نمی خواست. حالا من از روی لجبازی می خواستم سوپرمن باشم! 

"دکی پنجه طلا" سرش را به نشانه افسوس تکان داد و به من خیره شد. من به خاطر خستگی و عجله ام در ذهن خودم شکست خورده بودم و هیچ چیز فرقی نکرده بود. او هنوز درد داشت اما به خاطر بی اعتمادی به من از درمان سرباز زده بود... مسکن و دهانشویه را نوشتم و آن ها رفتند. 

     "دکی پنجه طلا" گفت: وقتی خسته ای مجبور نیستی پذیرش کنی. وقتی پذیرش کردی باید آرام باشی. حق نداری عصبانی شوی. حق نداری. تو یک دندان پزشکی نه یک فروشنده کالا...

و خلاصه سیل بالای منبر رفتن های اخلاقی اش شروع شد. هرچند به او حق می دادم و خودم را برای آرام نبودنم مقصر می دانستم اما به خودم هم حق می دادم. بالاخره من هم یک انسانم و نمی توانم از صبح تا شب یک جور باشم و با همه یک جور برخورد کنم و کم نیاورم. ده ساعت کارم را به دکی یادآوری کردم و این که همین امروز درد چند نفر را با آرامش و خوشرویی تسکین داده بودم. اما دکی زیر بار نمی رفت. می گفت طبیب حق ندارد عصبانی شود حتا اگر انبار باروت و خستگی باشد و نیمه شب باشد و بیمارش کم تحمل... می گفت هزار نفر را هم خوب درمان کنی، درمان نامناسب هزار و یکمین نفر توجیحی ندارد. پزشک باید کمال گرا باشد چون با جان و روح آدم ها سر و کار دارد. من گفتم وقتی خودش ادامه درمان را نخواست به زور که نمی توانم... او گفت اگر با آرامش به او توضیح می دادی همه چیز فرق می کرد. من اما گمان می کنم در ساعت یک نیمه شب و بعد از ده ساعت کار، آرام بودن کار سختی است.

دکی زیر بار نمی رود.

     مثل همیشه مشاجرات من و "دکی پنجه طلا" توی تمام راه بابل-بابلسر ادامه داشت. دکی حتا حالا که لباس هایم را کنده ام و نشسته ام تا برای اولین بار بنویسمش رهایم نمی کند. خداوند عاقبت ما را به خیر کناد. آمین

 

      پس نوشت: این دستنوشته نخستین پاره از "حکایت های من و "دکی پنجه طلا" بود. بی مقدمه و بداهه و آنلاین زاده شد! امیدوارم چیزی که در ذهنم شعله می کشد خاکستر نشود و تا آن جایی که این کلام ظرفیت دارد بنویسم. بدیهی است که این نگاشته ها بارها ویرایش می شوند.


 

پنج ماه و پنج روز تا یرگریزان اهورایی پروردگار

اردی بهشت یک هزار و سی سد و نود

چهار و ده دقیقه بامداد

 

 

  
مسعود









چند ثانیه ای از مناظرات درونی من...

یا حق

شاخه: من کجای روزگارم

 

     با عقربه بزرگ ساعت مسابقه گذاشته ام و در حالی که نمی دانم برنده را چه گونه مشخص می کنند و اصلن چه کسی قرار است دست برنده را بالا ببرد، فقط می دوم. در تکاپوی فراهم کردن سور و سات عروسی ام. عروسی... این پارادوکس بزرگ این روزهای من...

از طرفی یک دنیا ذوق داریم که منحصر به فرد برگزار کنیم و ناب... دلچسب باشد و به همه خوش بگذرد و مثل خیلی از عروسی هایی که حوصله مان را سر می برد نباشد. از طرفی می بینیم نمی شود. محال است بتوان همه را راضی کرد. تازه این "همه" خیلی معناها دارد. عزیزترین عزیزانمان باورهای مذهبی دارند و خوشحالی خیلی ها و خودمان دوتا را با ناراحتی عزیزانمان عوض نمی کنیم. پس از همین ابتدا چارچوب می کشیم و اتفاقن لذت هم می بریم که برای خاطر لبخند پدر و مادرمان کاری بکنیم و یا بهتر بگویم: خیلی کارها را انجام ندهیم. همین چارچوب ها یعنی مراسمی که احتمالن خوشایند خیلی از هم نسلی هایمان نیست. همان دیوار مشهور زنانه و مردانه...

خدا می داند که این روزها چه قدر می دوم... خرج های سنگینی که شبها خواب از سرم می پراند و چند وقتی است که دیگر نمازهای صبحم قضا نمی شوند. چون تا صبح خوابم نبرده. فکر می کنم کی و چه طور می خواهم حسابها را صاف کنم و بعدش از خودم می پرسم این همه دویدن برای چی؟ آخرش ( مثل خیلی از شنیده ها و دیده ها ) بعضی هاشان می نشینند توی ماشین هایشان و در حالی که لبخند می زنند زیر لب غر می زنند... بعدش به شدت احساس حماقت می کنم. بعدش هزار دلیل می آورم که باید این مراسم برگزار شود و این دوگانه های من تا لحظه خواب با هم مناظره می کنند.

     گاهی هم به کتاب پناه می برم:

چند شب پیشتر بود که "قول" فردریش دورنمات را تمام کردم. کوچک بود و خوش خوان و در دو نوبت نیمه شبانه خواندمش. چسبید. مثل "ملاقات با بانوی سالخورده" و "منهای دو". آخ که چه قدر این "دورنمات" و این به سخره گرفتن های عدالتش خوشمزه است...

     همسری تهران است و من آخر هفته قرار است به شهر دود و ترافیک برگردم...

 

 پسا نوشت: همین الان دارم با همسری حرف می زنم و او می گوید من در این پست به شدت بدبین بوده ام و من گمان می کنم شاید خیلی خسته ام. نمی دانم. همیشه با همسری که حرف می زنم امید می دود توی آغوشم... 

 

سه و ده دقیقه نیمه شب بیست و سوم اردی بهشت ماه نود و یک

خیلی مانده تا پاییز

 

 

  
مسعود